از یک جایی به بعد
آدم ها فقط سکوت میکنند
نه خاطره ای از یاد می رود
و نه آن کس را که باید فراموش می کنند
و من نیز از همین جا به بعد
تو را سکوت می کنم
یادت بخیر یار فراموش کار من . . .
((
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
گاهی خیال می کنم که وقتش رسیده است
روی همه چیز خط بکشم و بگویم
دروغ بود
میدانی از خدا هم بریده ام
او که همیشه جوابش به آرزوهای من
سکوت بود . ..
(( آدمک آبی )
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
![]()
تو را آنگونه میخواهم که زندان زلیخا را
کمک کن آه تو جانا بگیرد دامن ما را
ندارم هیچ امیدی به این دنیای تبعیدی
که من از بد بیابانی گرفتم راه دریا را . . .
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
کوچه ی شانزدهم خانه ات آنجا بودبی هوا مست خیال و نم باران بودمگام هایم غم تردید مرا می بردندسایه ام پای من افتاده تمنا میکردولی افسوس که دل راه خودش را می رفتنم باران غم دوری تو را گویی شستچشم هایم ه
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
من در کنار یاد تو شاعر که می شدم هر لحظه در غم عشقت ردیف داشتمی شد برای قافیه هایم غزل سرودمی شد به درد هم نگاهی ظریف داشت من در کنار یاد تو شاعر که می شدماز خود رها شده پرواز می رسیدآن لحظه از تو ن
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
تو پایان ناپذیری پس چه بیهوده است اصرارمکه میخواهم اگر گاهی ز یادت دست بردارماگر که شعر های من برایت مرحمی باشدبمیرم گر که من باشم و همراهت غمی باشدهمین که در دلت جایی برای خاطرم ماندههمین که خوب می
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
مگه میشه پاییز و تنهائیاش توی کوچه ها پرسه زد گم نشدمگه میشه با یاد تو شعر گفتولی زخمی حرف مردم نشد مگه میشه جای تو رو با کسیتو تنهایی این هوا پر کنمیا حتی بدون تو یک لحظه همغم این روزا رو تحمل کنم مگ
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
خرابم ، خراب نگاهای تویه مُرده اسیره تو غم های توشب و روزم انگار سیاهی شدهیکی رفته و دل هوایی شدهتو گفتی یه روز نوبت ما میشهتواین کوچه یک روزی غوغا میشهشبای پر از غصه مون میگذرهسحر میرسه وقت فردا میش
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی